نگاشته شده توسط: Mohsen | سپتامبر 6, 2009

پنهان چو دل

ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم

تو کعبه ای هرجا روم قصد مقامت می کنم


هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری

شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم


گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم

گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم


گر غایبی هردم چرا آسیب بر دل می زنم

ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم


دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روز نیست

زآن روزن دزدیده من چو مه پیامت می کنم


نگاشته شده توسط: Mohsen | آوریل 6, 2009

؟

دلم


هیچی

نمیخواد

نگاشته شده توسط: Mohsen | فوریه 19, 2009

هیچ بزرگ

من یه هیچ بزرگم! یه هیچ بزرگ!

چیزی جز حسرت از گذشته به همراه ندارم و چیزی جز سیاهی در آینده به پیش ندارم.

——————–

کاش میتونستم بازم بی ریا و خالص به صدای استاد گوش بدم و زار بزنم.

.

خدا!؟!

چرا؟

—————–

یه دیالوگ از فیلم اعتراض:

دلم میخواد پیشونیمو بشکافم تا این همه موجود زشت و بدبو که تو سرم هستن بیان بیرون.

منم همینطور!

——————

باید دوباره عادت به نوشتن کنم، جایی لازم دارم که فریاد بزنم.

فریاد. . . .

نگاشته شده توسط: Mohsen | آگوست 10, 2008

سلسله موی دوست

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست/ هر که در این حلقه نیست، فارغ از این ماجراست

این چند روزه غم بزرگی رو دلم سنگینی می کرد، اونم اینکه استاد ناظری تهران کنسرت داره و من بیچاره نمیتونم برم. حتی حاضر بودم یه روز مرخصی بهم بدن تا این 900 کیلومتر رو برم و برگردم ولی نداد.

از سرکار اومدم خونه، توی روزنامه یک صفحه کامل از کنسرت استاد نوشته بود، به همه گفتم من الان باید بجای خونه توی این کنسرت می بودم. ولی خدا بزرگه و البته بنده های بزرگی هم داره.

یهو یکی زنگ می زنه و میگه گوش کن.

آره!

کنسرت استاد ناظری از طریق گوشی موبایل.

استاد می خواند:

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست/ هر که در این حلقه نیست، فارغ از این ماجراست

گر بزنندم به تیغ در نظرش بی دریغ/ دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست

برای اونی که منو هم در این حلقه سهیم کرد نوشتم: خرابتم.

استاد اومد و خوند:

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم/ وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

که شکست

قفل ها را شکست و زنجیرها را بگسست.

.

.

استاد دارن استراحت می کنن و استادی دیگر از وادی هنر، استاد عزت الله انتظامی، صحبت می کنند. من هم فرصت پیدا کرده ام تا آنچه در دلم و درونم و بیرونم می گذرد را بنگارم.

قسمت بعد شروع شد.

فعلا یا حق.

————————

از «آتش در نیستان» چه بگویم که عمری است آتش در وجود من نهاده است.

مرد را دردی اگر باشد خوش است/ درد بی دردی علاجش آتش است.

.

.

سپاس.

نگاشته شده توسط: Mohsen | جولای 18, 2008

Test

فقط یه تست که ببینم با ورد2007 میشه پابلیش کرد یا نه.

این سطر هم برای اینکه ببینم امکان ویرایش هم داره؟

پ.ن: خب ظاهرا که همه چی داره، هم امکانات ورد 2007 هم امکانات وردپرس! و نیازی هم به لاگین نداره، اونم با این اوضاع لاگین شدن توی وردپرس که بابای آدمو در میاره.

با تشکر از وبلاگ کلید یک

نگاشته شده توسط: Mohsen | ژوئن 23, 2008

آرامش از دست رفته

ای ساربان آهسته ران کارام جانم میرود

به ظاهر خیلی آروم هستم، آروم تر از قبل، آروم تر از تمام زندگی. اما این سکوت، آرامش نیست. آرام ندارم، قرار ندارم. اهل منزل از ناله های شبانه من در عذابند. همکاران از اشتباهات من در کار نگران. من خودم اما هیچ نیستم، هیچ.

نه، نباید به لابه گذراند، باید قوی بود!

زندگی پر از بایدهایست، اما، اما خود زندگی چیست؟

نگاشته شده توسط: Mohsen | ژوئن 3, 2008

14 خرداد

اینم از عجایب روزگاره، روز 14 خرداد که عالم و آدم تعطیل تشریف دارن (حالا یا خودخواسته یا حکومت خواسته!) من باید برم سر کار. البته یه حسنی که داره اینه ساعت کاری نصف هر روزه و حقوقش دوبرابر. 14 خرداد من تعطیل نیستم، بقیه که تعطیلن و در نتیجه برنامه های همه بر همان روال قبلی انجام میشه و من تک و تنها مانده ام. تک و تنها را از روی درماندگی نگفتم، که کسانی که منو میشناسن میدونن همیشه بدنبال تنهایی هستم. بسیار دوسش می دارم. و چقدر خوبه که رفیقی که حرف همو می فهمیم عزم سفر کرده و این دو روز رو با من خواهد بود. دوستی می توان با او کماکان تنها بود یا نه! همه جوره را پایه است.

صبح 14 خرداد بیدار میشی، میشینی پای وب تا وقتش بشه بری سرکار، آلبوم در طریقت مولانا (که بنام مولویه در ایران منتشر شده) رو گوش میدی و روحت بهرواز در میاد. واقعاً اگه هر روز همینطوری بود محشر بود.

دیشب شب بسیار خوبی بود، به رسم گذشته ها.

نگاشته شده توسط: Mohsen | ژوئن 1, 2008

بی نام

باید بنویسم اما نوشتنم نمیاد.

یه عکس از استاد ناظری و پسرشون حافظ دیدم که به نظرم خیلی قشنگ اومد.

خودم که حال کردم شما هم حالشو ببرین.

شهرام و افظ ناظری

نکته: من، محسن، موسیقی، شهرام ناظری و بس!

نگاشته شده توسط: Mohsen | می 27, 2008

موج سینوسی

زندگی شده عین یه موج سینوسی یعنی این شکلی:

موج سینوسی

نمی شد ریاضیدان ها یه منحنی طراحی کنند که فقط رو به بالا بره؟ و البته بر زندگی ما هم اعمالش کنن؟

نگاشته شده توسط: Mohsen | می 25, 2008

امید

بعد از چند روز که اینترنتم قطع بود تازه تونستم به نت سر بزنم. با اینترنت ذغالی دیال آپ هم که اصلاً نمی تونستم کنار بیام. نکته جالبش اینجاست که توی این چند روز چندین بار با پشتیبانی شرکت مربوطه تماس گرفتم و مثل بقیه موارد در کشور عزیزمان می فرمودند که فلان ساعت تماس بگیرید. تا اینکه در اوج خستگی امروز که با بی رمقی بسیار به سمت خانه روان بودم، به ذهنم رسید که همیشه این من بودم که مشکلات کامپیوتری و اینترنتی بقیه رو حل می کردم پس چرا خودم حیرون موندم، و چنین شد که طی عملیاتی کوتاه بر مشکل فائق آمده و چراغ اینترنت دوباره در این خانه روشن شد!! (حالا دلیل قطعی بماند!!!)

روزهای بسیار سختی را پشت سر گذاشتم، تصمیمی اشتباه داشت خیلی چیزها رو نابود می کرد، که خدا آنچنان زد پس کله ی مبارکم که همه ی اشتباهات از ماتحت ایضاً مبارکم! زد بیرون.

امروز روز شادابی بود، شادابی در زندگی، محل کار، با دیگران. نمی خواهم حسرت از دست رفته ها رو بخورم، می خواهم جبران مافات کنم.

بیشتر از این نمی تونم بنویسم، هرچند خودش به اندازه کافی گویاست.

فقط یک نکته می ماند که:

خدای را سپاسگزارم

*************************************************

بعد از تحریر: درست بعد اینکه که پست رو پابلیش می کنی و می خوای خبرشو بدی یه اس ام اس میاد که نوشته:

“. . .

تاریکی،

خدا،

من.”

———————————————–

صدایی که هم اکنون می شونید صدای بوق ممتدی است که در بیمارستانها شنیده می شود.

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها