توی دل کویرم. توی قطاری که از دل کویر میگذره. توی این بیابان بیکران همراه اول هم آنتن نمیده، پس چه انتظاری میشه از ایرانسل داشت تا بشه از اینترنتش استفاده کرد. پس می نویسم تا در اولین امکانات شهری ارسالش کنم.
شب و تاریکی شب همه جا رو فرا گرفته، در قطار هم مثل اتوبوس و مثل بقیه ی جنبه های این سرزمین مجبوری تا با سلیقه دیگران بسازی. باید فیلمی رو یک مهماندار به سلیقه خودش از کلوپ تهیه کرده ببینی، البته در برخی موارد مثل امشب عذاب ببیشتر هم میشه. چون مهماندار ما فیلم هندی دوست داره، و این یعنی فاجعه !!! واقعاً نمی تونم متوجه بشم که چرا من باید سلیقه فرد دیگری رو تحمل کنم و حق کوچکترین انتخابی رو هم نداشته باشم. اینجا که دیگه نه پای سیاست مطرح است نه مواردی که نشه در موردش حرف زد. یه موضوع بیش از حد ساده است: احترام به شعور دیگران. دیگرانی که دقیقا مثل خود ما هستن. البته این مشکلی که خیلی جاها باهاش مواجه هستیم. ما همه جا توی این جامعه زیر دست هستیم، توی صف نانوایی، توی ادارات، توی بانک، توی قطار. و همین ما آدمای همیشه زیر دست هر کدوم از ما برای خودمون شغلی داریم و در این شغل خدایی می کنیم، یعنی همون نانوا که در نانوایی خودش حکمفرماست و خدا را هم بنده نیست در بانک گردن کج می ایستد، کارمندی که در اداره برای هیچ کس تره هم خرد نمی کند در نانوایی برای یک عدد نان بدون نوبت هزارشکلک در می آورد. و این چرخه ادامه دارد. و هیچ کس هم این وسط نمی گوید چرا؟ و اگر در این مورد تفکر کند و ارباب رجوعش را زیردست فرض نکند و به شعور و شخصیت او احترام بگذارد مورد تخطئه سایرین قرار می گیرد.
اجبار به دیدن این فیلمهای توهین کننده به شعور مخاطب با بلندترین صدای ممکن سر این درددل رو باز کرد.
براستی ما کجای این زنجیره هستیم؟ داخل این زنجیره ی بی محتوا یا خارج از آن؟
بگذرم، فکر و ذهن من همیشه درگیر چنین درگیری های ذهنی هستند، در این قطار از برای این نیامده ام که ذهنم را درگیرتر کنم، بدنبال آرامش هستم. آرامش! آرامشی به وسعت این کویر، به عظمت این شب، به یکدستی سکوت شبانه کویر.
خوشحالم، خوشحال که به این سفر می روم.